تبليغاتX
خاتون واژه گان ناگفته - برای تو!

برای تو!

 

نارنجی می‌خوانم بیایی

و خدا تب کرده است

همه‌ی این اتاق را

 صورتی می‌دوم بشنوی

 مربع به مربع دوست داشتنت را می‌‌شمارم

هنوز دل دل می‌کند

در چشم‌هام

 بی قرار می‌شود

 آخر خدا و اینهمه دلتنگی؟

من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم!

 تو نخواه

خدا از تاریکی می‌ترسد

و من بدون لباس‌هات سرما می‌خورم.

 

 

به راه رفتنت

 يا به کفش‌هات اگر فکر ‌کنم

 می‌آيی؟

 

....

 

 

ديگر چيزی نمانده

 طاقت من

 يک کبريت بکشم

 تمام می‌شود

من

 بهار می‌شوم

 تو

 تنم را پر از شکوفه کن.

 

رنگ‌ها را

 با انگشت‌های تو شمردم

 باز هم يکی زياد آمد

 می‌شود اين انگشت را

  دو بار ببوسم!

 

....

 

 

راستش را بخواهی

 جيب‌هام پر از رنگ است.

 

 

 

 

 

اگر صبح زودتر از من بيدار شدی

 بوسم کن

اما اگر من

 زودتر بيدار شدم

 بر سينه‌ات

 منتظر همان بوسه

 می‌ميرم؟

 

 

خانه‌ای با چهار اتاق

 بی ديوار ديده بودی؟

 باغی سرسبز

 تا آن‌سوی جهان

 شنيده بودی؟

 طناب رخت را

 از اين سر دنيا

 به آن سر دنيا کشيده بودی؟

 با ملافه‌ها

 بر بند بند ‌نوشته‌های من

 در بوی آبی لاجورد

 دويده بودی؟

....

 

 

ديدی همه‌ی ما

 دربدر شديم؟

 ديدی باز عاشقت شدم؟

 اين‌بار

 در بدر تو.

 

 

 

با بودنت

 بهشت را ديدم

حالا خدا

 دنبال سیب سرخی می‌گردد

 تا از بهشت آسمان

  رانده شود!

 

...


!! نوشته شده توسط خاتون | | •

RSS