تبليغاتX
خاتون واژه گان ناگفته

اعتراف!


برای باریدن شبانه های دل تنگی ام خاطرات تقویم بودن هایت را ورق زدم، عطر تنت اتاقم را گریاند!

تارم را برداشتم و نت های ثانیه های بودنت را صدا کردم!

گوش شنیدنت را کم داشتم؟ 

می دانی!

دست احساسم را گرفتم و قدم در شهر دوست داشتنت گذاشتم!

چشمان دلم می بارید و بغض کهنه ی خاطرات تو را با نوای نبودنت گریه می کرد!

سوز سرد رفتنت بر جانم آتش زد!

این همه دلتنگی را خدا تاب نمی آورد  !

نمی دانم  تو چطور سنگ شدی و بی بهانه رفتی؟

برای خاطرات بودنت شمعی از یادت روشن می کنم و سیگار رفاقتم را با خیال مهربانت  آتش می زنم!

خاتونت را تا به حال اینگونه خسته دیده بودی؟!

درد و زخم رفنتن شعله زده امشب و من سرمست این همه خاطره ، نشسته ام بر همان راه بی بازگشت رفتنت!

صدای  مضراب تارم دخترک همسایه را  به پشت پنجره ی خاطراتش کشانده و خدای دلم قصد همان اعتراف معروف را دارد!

همان اعترافی که تو را از من گرفت و خیالت را به من هدیه داد!

امشب دلتنگم ! همین!

....

د.ن: این روزها زیاد به آسمان نگاه می کنم ، اما خدام انگار تو خواب زمستونی زود هنگام رفته و ......






!! نوشته شده توسط خاتون | | •

بغض گریه!

وقتی کبوتر واژه یی در 

تور بی طناب ترانه می افتند

بر می دارمش

می بوسمش

و رهایش می کنم! 

همان بوسه برای تداوم ترانه ام کافی ست

به زدودن اشکی از زوایای گریه ها رضایت نمی دهم

نمی خواهم شعرم را به خط خوش بنویسم

نمی خواهم از پی واژه ها تا پلکان کتاب و کوره راه لغت نامه ها سفر کنم

تنها می خواهم

دمی سر بر شانه یی بگذارم

و به اندازه ی دوری دست مرداب و دامن درناها گریه کنم

دیگر اینکه چرا شانه یی آشناتر از سپیدی کاغذ و قامت قلم نمی یابم

جوابش در چشم های توست؟! 

که شهد نام و شکوه شانه ات را

از گریه های من دریغ می کنی

حالا که کسی در حوالی خلوت خاموش ما نیست

لحظه یی به دور از قافیه های غرور و گلایه به من بگو

آیا تمام این ترانه های اشک آلود

به تکرار آن روزهای زلال زنبق و رازقی نمی ارزند ؟

..... یغما گلرویی

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

برای سپیدم!

می خواهم همه دنیا را ساکت کنم

تا تو در آغوش احساسم بخوابی.

حالا می شود

تب تنت را ببوسی بر روی تنم!

 اریب می بارم برایت

مثل باران های موسمی

می خورم بر پنجره دلت

......

دلم بهانه می گیرد برای آغوشت

چقدر تنهایی  کنار زمین

یاد تو می افتم.

من عشق توام

هیچ جیز نیستم

عاشق توام

هيچ چيز ديگری نيستم

نباشی

نيستم.

 

نه!

تو را با هيچ چيز عوض نمی‌کنم

حتا با زندگی!

....

د.ن : امروز زیر باران رفتم و چشم بستم تا خدا اشک هایم را نبیند!

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

آغوش خیالت!


جاذبه‌های تو

تمام نمی‌شود

تمام می‌شوم در آغوشت

و باز به دنيا می‌آيم

با همين تولد مکرر

به‌خاطر دوباره ديدنت

می‌چرخم و می‌بوسم و نگاهت می‌کنم

.....
!! نوشته شده توسط خاتون | | •

هوای تازه ی تو!


صدای بی صدای

 سکوت این اتاق کلافگی ام را به اوج می رساند

 چشمان کم سو شده ام خیره  مانده به سقف  دلتنگی

خیالم پری پیدا کرده برای پریدنش

و هی مرا به سوی تو روانه می کند

می دانی که؟!

 

آقای سپید احساس رویاهام!

دوباره خاتون به تعبیرهایت نزدیک شده

دوباره  به فکر میانبرهای  عاشقی است

دوباره اوست که اشک هایش را پنهان می کند

دوباره اوست که نشسته بر تخت سفید

لباس سبزش را صاف می کند

کجایی پس

 مرد دلتنگی های خاتون؟؟؟

 

همسفر حدود تنهایی من!

جمعه ی دلتنگی ام بغض دارد انگار

غبار نارنجی حضورت در دلم نمایان است

خودت کجایی؟

می آیی دوباره

تا طرحت را بر دیوار حیاط دلم هاشور کنم

سه پایه ام را دارم اما

تو را ندارم خوب ...

 

هیچ می دانی

چهره ی مهربان صدایت در دیدگانم آب تنی می کند!

تا به حال رد اشک هایم را دنبال کرده ای با نگاهت؟

هیچ می دانی آخرش کجاست؟

 

مرد دلتنگی های خاتون!

انگار قلمم دیگر دلم را نمی نویسد

بلکه

این دلم است که قلمم را تکان می دهد!!

اندکی فکر کن برای بودنت

طرح آن جای خالی را در ذهنت بنشان

من کلمه هام خاک بر سر شده اند

اما خوب می دانم که

نیازم را این سکوت فریاد می زند

تا دیگر صدایی را نشنوی

تا دیگر دل نگران نباشی

تا دیگر خوابی نبینی برای تعبیر

 

آقای من!

کش و قوس های تنم هوای بودنت را نفس می کشد

اصلا انگار نکن که تا به حال نبوده ای

نه اصلا

انگار نکن...

بخدای همان عشق سوزانم

که در صدایم جاری شده و تو را دلواپس می کند

به همان یقینم که تردیدی ندارد

تو از اول بوده ای !

اما کلمه بودی در شعرهایم

حالا جان تازه ای شده ای در بیان کلمات شعرهایم

می دانم که خوب می دانی

شکی ندارم

من می خواهم دستانم را به دستانت بسپارم

و با تو همسفر آن شهر ساکت شوم

می خواهم با مردمان آن شهر زندگی کنم

من هم می خواهم دل هیچ سازی را نشکنم

بخدا می خواهم همراهت باشم

بدون هیچ توقعی

کنارت قدم بردارم تا قدم هامان

شیرینی لبخند روزگار را تلخ کند

می خواهم شانه به شانه ات بیایم تا

زمین از با هم بودنمان بلرزد

تا خدا برایمان ذوق کند

تا

مشترک هایمان هماهنگ شوند

و

مرز رفاقت  را درنوردیم

بدون ادعایی

بدون رنگی

بدون نقشی

می توانیم ، می توانیم با هم باشیم

تا دردهایمان التیام یابد...

 

فقط باید بخواهی ای سپید تر از سپید ها...

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

یاد تو!


خاطره‌ی مجروح

 همين منم.

تنهايی اگر نبود

 هزار بار

 خدا را در ذهن خود

 دار می‌زدم

 تو اگر نبودی

خدا

يک خواب آشفته بيش‌تر نبود

همين بهانه کافی نيست

تا مرا بياويزند؟

هر چقدر ترسیده باشم

باز تو خدای منی

هر چقدر ترسیده باشم

نفسم را تاب هماغوشی‌ات

قربانی می‌کنم.

...

اگر مرا بردند

تا به جرم "تو" بیاویزند

چه می‌کنی؟

 

از جايی که دارم

تکان نمی‌خورم.

جايی که دارم

زير نفس هایت

می‌بهشتی ست مرا

می‌آسمانی‌ ست مرا

....

د.ن: " دارم نوای نبودن هایت را در دفتر نت هایم نقاشی می کنم.
تارم هم باید اهلی این نبودن هایت شود!
کاش
لحظه ای
می ایستادی 
روی
قله ی
دوست داشتنم
و
وسعت بودنت
را
با
خط کش
نبودن هایت
اندازه
می گرفتی!"

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

بغض!


بارانی شده دل چشمانم

کاش بودی 

تا چتری از بوسه برای اشک دلم می ساختی!

....

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

برای تو!

 

نارنجی می‌خوانم بیایی

و خدا تب کرده است

همه‌ی این اتاق را

 صورتی می‌دوم بشنوی

 مربع به مربع دوست داشتنت را می‌‌شمارم

هنوز دل دل می‌کند

در چشم‌هام

 بی قرار می‌شود

 آخر خدا و اینهمه دلتنگی؟

من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم!

 تو نخواه

خدا از تاریکی می‌ترسد

و من بدون لباس‌هات سرما می‌خورم.

 

 

به راه رفتنت

 يا به کفش‌هات اگر فکر ‌کنم

 می‌آيی؟

 

....

 

 

ديگر چيزی نمانده

 طاقت من

 يک کبريت بکشم

 تمام می‌شود

من

 بهار می‌شوم

 تو

 تنم را پر از شکوفه کن.

 

رنگ‌ها را

 با انگشت‌های تو شمردم

 باز هم يکی زياد آمد

 می‌شود اين انگشت را

  دو بار ببوسم!

 

....

 

 

راستش را بخواهی

 جيب‌هام پر از رنگ است.

 

 

 

 

 

اگر صبح زودتر از من بيدار شدی

 بوسم کن

اما اگر من

 زودتر بيدار شدم

 بر سينه‌ات

 منتظر همان بوسه

 می‌ميرم؟

 

 

خانه‌ای با چهار اتاق

 بی ديوار ديده بودی؟

 باغی سرسبز

 تا آن‌سوی جهان

 شنيده بودی؟

 طناب رخت را

 از اين سر دنيا

 به آن سر دنيا کشيده بودی؟

 با ملافه‌ها

 بر بند بند ‌نوشته‌های من

 در بوی آبی لاجورد

 دويده بودی؟

....

 

 

ديدی همه‌ی ما

 دربدر شديم؟

 ديدی باز عاشقت شدم؟

 اين‌بار

 در بدر تو.

 

 

 

با بودنت

 بهشت را ديدم

حالا خدا

 دنبال سیب سرخی می‌گردد

 تا از بهشت آسمان

  رانده شود!

 

...


!! نوشته شده توسط خاتون | | •

بهانه!

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی

چرا ؟

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل وجگر

..... زنده یاد حسین پناهی

***

د.ن : خدایم،

غمگین کنار پنجره نشسته

و تو ،

هم در خاطرات رنگی ام خوابیده ای

و من،

هیچ انگار نه انگار.......






!! نوشته شده توسط خاتون | | •

شاه بیت!


من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی

شاه بیت غزل زندگیم!

....

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

RSS