راز بودن تو!
نگاهم به اشک نشسته
اما ؛
لبخندم رنگ عشق تو را دارد!
....
د.ن: آقای سپید احساسم!
امروز سجاده ی عشقم را بر لبه ی همان هره ی دلتنگی مان پهن کردم!
خدا زیبا بود و من از عشق تو لبریز!
عاشقانه!
سرمستانه پر گشود به
آغوش سپید احساس رویاهاش!
...
گفتی : سپید!
دلم به هوایش اندکی نفس کشید
می دانی؟
از وقتی به هره نشینی خو کرده ام
سازم هوای تو را برایم با نوایش نقاشی می کند!
آقای سپید احساس رویاهای خاتون!
تو را به خبری آزرده اند
و مرا با گریه ی تو به شکنجه گاه بردند!
تن نازک عشقت را با دروغی تازیانه زدند
مرا به نام عشق تو آویختند!
بیا و بنشین دلبرم
بیا که خاتونت قصه های عاشقی اش را
با دست های تو خواهد نوشت
مثل همان شب که ؛
می خواندی و من برایت می خندیدم
واژه های دلم خاک بر سر شده اند
در توصیف این محبت ناب!
....
د.ن: شوخی بدی کردن هم با من هم با سپید احساسم و هم با مهربانترین دوستم!
نمیدونم بگذرم یا نه ؟ اما هر چی بود ، کابوش وحشتناکی بود.
گریه های تو از اونور سیم تن من و داشت آتیش میزد.
اما دوباره عشق سراغمون اومد و ما رو محکمتر از قبل به هم پیوند زد تا هیچ باد یا حتی طوفانی خونه ی دلمونو نتونه ، خراب کنه.
" هوای گرم بودنت واسم یه سرپناه شده
موندن تو آغوش تو واسم یه آرزو شده"
خوشحالم و می خندم!
مهربانم!
آمده ای و چه خوش نشسته ای
بر تک تک ثانیه های هستنم!
هنوز زنده ام
و نفس هایم را برایت هدیه ای کرده ام تا
بیاویزی بر گردن دلت....
می خندم
تو می خندی
خدا می خندد
و چه زیبا رسم می کنیم این داشته های اندکمان را!
د.ن: آقای سپید احساسم!
هر وقت
به دوست داشتن فکر میکنم
ابديت
و تمامی شبها
با نام تو
بر سينهام
سنجاق میشود.
میدانی؟
میدانی از وقتی دلبستهات شدهام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت میدهد؟
...
سرنوشت!
با دیدن برگه ای ؛
زندگی ام را دو دستی تقدیم زمان کردم.
دیدی سپید احساسم!
همه خاطره هایم را هزاران بار
مانند جریمه ی کودکی هایم
در کتاب تقدیرم مشق کردم.
رگبار گریه هایم
خیابان بی عابر چشمم را خیس کرده است
کجایی؟
تا دستان پر مهرت بر زخم دلم مرهم بودنم را طرح بزند.
تارم ؛
زخمه اش را نشانده بر سیم سرنوشتم!
نوای محزونش دخترک همسایه را پریشان کرده
سوپر محلمان
دارد جارویش را بر اتاق رویاهایم می کشد
و من مبهوت هنرش
خیره مانده ام به خاطرات تر شده ی تو!
فرصتم را اندازه گرفته ام!
انگار روزگار دارد جدایی مان را رسم می کند
بر دفتر نت های خسته ام.
صدای سازم قطع شده است
قلمم سرش شکسته
صدایم گرفته
دلم
آخ
دلم
فروریخته از بغض تو!
...
د.ن: امروز غمگینم.
سایه ی خیال سپیدت!
از غبار های نبودنت پاک کنم
اما
دستمال دلتنگی ام را که دست گرفتم
آمدی و مانند اشک نشستی
بر گونه ی سرد شده از انتظارم!
ذهنم را بسان نواری برگرداندم به
گذشت ایام عاشقی مان
دیدمت که شادمان آغوش باز کرده ای
و لبخند زنان دویدن مرا به نظاره نشسته ای
دلم تاب خورد در رویای داشتنت
و من از سرسره دلت به پایین سر خوردم!
قصه های بهاریت
را در آن تابستان داغ بودنت برای
کودک بیقرار دلم لالایی کردم
تا شاید لختی خواب را به دیدگانش میهمان کنم!
نخوابید کودکم!
سپید احساسم می فهمیدی؟
نخوابید.
گریه هایش را به هق هق رساند
و مرا در یخ های جدایی زمستانت ذوب کرد....
بی خیال شدم و به آغوش کشیدمش
بردمش به کوچه ی یاد های مهتابی
خندان برایم ذوق کرد و دست و پا زد
اما
من
خاتون
رویاهای
تو
غمگین
بودم
برای
کودک
خندان
دلم.....
د.ن: سردم شد . پتوی خاطرات را بر روی سرمای رفتن کشیدم . خیال آمد و گرمای صدایت را شنیدم!
گفتی :"خاتون جان"
سر بلند کردم، شعرت را دیدم .
چشم بستم و از حفظ نبودنت را نت تارم کردم!
همین شد دنیای خاتونت....

خودم!
دودهای سفید سیگارم، معلق
مانده بر هوای دلتنگی هایم...
سینه ام سرفه های خش دارش
را بر زنگ صدایم میهمان کرده!
انگار دنیا خوابی زمستانی را آغاز کرده
اما
خاطره های من خواب ندارند!
آقای سپید احساس رویا های من
دیر زمانی است چمدان سفرش را بسته
و مرا خیره نگاه می کند...
چشم می بندم بر خیالم
و
بلند فریاد سکوتم را بر سر رویایم هوار می کنم!
برو
نمان
...
اما
اشک های لعنتی دوست داشتنم می ریزد
سست می شود
می نشیند
سرش را در دستانش پنهان می کند
می گوید:
"خاتون
خاتون"
من و شانه های نحیفم
هردو می لرزیم از سوز دلتنگی!
......
د.ن: دارم "گریه نکن" ابی رو گوش میدم. با صدای بلند! زیر سیگاریم جا نداره! دیگه درست مثل دل من که دیگه جایی واسه غم تازه نداره!
میرم کنار تراس و تا کمر دولا می شم! داد می زنم : خدایا! خدایا! مگه من چیکار کردم که سهمم از دنیای بزرگت ، فقط دلتنگی و اشک و خاطره ها ست!
پیر مردی که داره از کوچه رد می شه ، سرشو بالا میاره و به من نگاه می کنه و بهم لبخند میزنه...
...
د.ن برای نادرم ( که دلتنگش هستم ): مامان داره گریه می کنه هنوز داداشی من!
با اینکه یک ساعت میشه از پیشت اومدیم اما هنوز مامان با اشک های روی گونه اش داره داغ تو رو واسم تازه می کنه...
منم دارم اون مداحی رو که تو خیلی دوست داشتی گوش میدم و اشکام داره رد نبودنت رو آب پاشی می کنه تا دلتنگی این پنج شنبه هم جایی واسه نفس کشیدنم نذاره!
" صبر کن ای نور دیده
ای ز دنیا دل بریده
در پی ات پای برهنه
پدر پیرت دویده
می بری تو دل بابا
ای جوان قد کشیده
گوییا با رفتن تو
مرگ بابایت رسیده...."
تقدیم به تو .
رویای بودنت !
سپیده ی صبح ، سوز نبودنت
مچاله ام کرد در همان تختخواب خوشبختی !
مگر تو نبودی
که در شبانه ی دلتنگی ام، اشک مرا
با لبان گرمت پاک کردی؟!
آقای سپید احساس خاتون رویاها!
می دانی که هنوز
جای قدم های سپیدت بر روی کلمات دلم
خودنمایی می کند؟
هیچ می دانی
تنها دلخوشی خاتون جانت نوشتن
توست!...
سپید واژه ی دل!
نبودنت انگار در کله احساسم نمی گنجد!
تو هنوز همنشین لحظات منی
و
باغ باران خورده ی شعر هایم
از وجود توست که
میوه هایش به بار می نشیند!
آقای من!
می دانی
تنها آرزوی خاتون جانت را ...
خوابیدن
در احساس
سپید
شده
از
عشقمان
است!
همین
.....
د.ن: امروز داشتم کتاب می خوندم ! رسیدم به این شعر که گوشه کتابم نوشته و تاریخ زده بودم!
همتپش همیشگی ! لرزش دستام رو بگیر
برق نگات خط می کشه رو این سیاهی حقیر
برای آقای سپید احساس خاتون!
انگار قرارش را به سویی انداخته
و با خیال زیبایت
سفری خوش را کوله بسته!
بگذار هرچه می خواهند، بگویند
من اما با تو خوشم...
بگذار تمام دنیا گله کند از دلتنگی
اما من با عشق تو کاملم!
بگذار همه امامزاده ها
خیالات پریشان عشاق را جایگاه شوند
من اما با تو می خندم!
خیالت را نگیر
که سرمایه زندگی خاتون جانت
همان نگاه تیز تو در رویا های سپیدش است...
...

سبک جدید نامجو!
حسی متفاوت نسبت به دیگر آلبوم هاش داشتم!
آخه گاهی او می خوند و من ریسه می رفتم از خنده و گاهی صدای شاکی سازش با اون صدای محکمش و لحن قویش وادارم می کرد با دقت گوش کنم و بعد بگم : خوب حقیقت محضه این شعرش!
اصلا نحوه خوندنش و صراحت کلامش این آلبومش رو متفاوت جلوه داده!
محسن نامجو مرد سه تار به دست با نوای محزونش این بار تمسخر را رویه ی کارش قرار داده و عجبا که این آلبومش هم به نوعی در مسند قدرت هنرنمایی میکنه.
این آلبومش 8 آهنگ داره که دو تا از کارهاش قدیمیه اما با اجرای جدید و به همراهی گلشیفته فراهانی تونسته تازگی نوینی رو به گوش برسونه.
البته ممکنه نقدهایی رو هم بدنبال داشته باشه اما امیدوارم سازش همیشه کوک باشه و صداش گرم!

آیینه ی دل!
من
در آیینه قدی اتاقم
به نظاره ی خودم ایستاده ام!
اما تو را می بینم
به جای خودم در این شیشه تمام نمای احساسم.
آقای سپید احساس رویاهای خاتون!
سحرگاه ،
در راه آمدنت جاری شدم
به صفحه نازک دلتنگی های خیره مانده بودم
تا زنگ بودنت مرا از جا بپراند!
لقمه های پنیر و گردو را در
لفافه ی نان تازه پیچیدم
منتظر
کنار جاده با اندک توشه ی سفر
انتظار را به رنگ نارنجی عشقت می دیدم!
انگار سخت بود
که خدا مانند نسیمی خنک بر تنم نشست
و من لرزیدم
از سردی دستان خدایم!
سپید واژه ی دل!
بر سر راه دیدنت
به کنار فروشنده ای که دل شکسته حراج کرده بود
وجودم فرو ریخت!
وای ! نه!
این دل شکسته ی من بود
که در دستان آن مرد دوره گرد
نوای حراج به خود گرقته بود...
...
د.ن: روبروی من نشسته بودی و به چشم های من زل زده بودی! می خندیدم که نگویی چرا غمگینی! اما تو هم فهمیده ای که اهلی شده آن نگاه تیزت شده ام...
دارم با خودم زمزمه می کنم:
"با اخمي ويران مي شوم.
با لبخندي مي شكُفم.
با بوسه اي جان مي گيرم.
به تو نگاه مي كُنم
و با تو زندگي را نفس مي كشم!"

