تبليغاتX
خاتون واژه گان ناگفته

فقط اوستا کریم و عشقه

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست     مرحم ما هرچه گوید جای هیچ ابهام نیست

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود            خود فروشان را به کوی میفروشان راه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است       ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

               جناب حافظ

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

یک درس

نمیدونم چرا ما آدما فقط روزهایی که خیلی غمگین و ناراحتیم فقط یاد خدای مهربونمون میافتیم و سجاده باز می کنیم و با تسبیح ذکر میگیم؟

اما من امروز برخلاف همه آدمای این دنیا میخوام با خدای بزرگ و مهربون دنیا و آدما ۲ کلمه حرف حساب بزنم:

۱. چرا به آدما خصلت غرور رو دادی تا وقتی به یه جایی می رسند به دیگران فخر بفروشن و کلی فیس و افاده بیان؟

۲.چرا همش باید تو اوج خوشحالی هامون ته دلمون بترسیم که نکنه یهو این شادی از دماغمون بیاد؟

و آخر این که: آخه خدا جون قربون بزرگی و مهربونی بی حدت بشم چرا عده ای باید بی خیال و فارغ بگردند و عده ای دیگر ناراحت و غصه دار؟؟؟؟

پ.ن: به قول حافظ عزیز ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی   دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

پ.ن:دلم بد جوری گرفته و فقط از همتون می خوام واسم دعا کنید تا شاید گوشه چشمی هم به من کند!!!! یا حق

 

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

فال حافظ

 

        فضا پر از جاودانگیست،

ابرهای عشق و صمیمیت در راهند ،

چشمه های امید تشنه اند،

  بارانی از غزل ،

 قطراتی از جنس بیت ،

   حافظ درهای بسته را می گشاید ،

رازهای نهفته در دلتنگی و انتظار ،

 روزنی به سوی امید و آینده ،

   ابیات زلال و پاک روان شدند ،

  کلمات آرام و متین ، بر دلها بوسه میزنند ،

                                           تا جان یابند ،

حافظ سخن میگوید :

   گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

                         زین چمن سایه ی آن سرو چمان ما را بس

. ........               ............ .....

............               ............ ..

یار با ماست چه حا جت که زیادت طلبیم

                         دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

بدون شرح

زمان از صفحه ی ساعت  گریخت،

عقربه ها دیگر یارای در بند کشیدن لحظه ها   را ندارند،

 

حالا نوبت دوباره بیدار شدن است......

 

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

نمیدونم چی بگم؟؟؟؟

 

عشق
پير نمی‌شود
جا می‌افتد
شراب
کهنه می‌شود.

در آينه برف می‌بارد
سفيد می‌کند
هرچه پرکلاغی‌ست
و بوی نارنجی تو
راز خواهد ماند.

 

این روزام پر شده از استرس و نگرانی در کل خیلی ناراحتم

بخدا خودم هم نمیدونم چم شده فقط یاد روزای دور زندگیم میافتمو فقط با حسرت نگاش می کنم و می گم آه دیدی باز هم گذشت و ما جا ماندیم از قافله خاطرات زندگی......

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

خودم

خودم را از تو پر می‌کنم
تا آخرين نگاهم
به رفتن تو باشد.
ديدی؟
ديدی زندگی سراسر
خارزار بود؟

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

خدا هم در تاریکی گریه می کند...

روزها و شب‌هام
به جستجو می‌گذرد
و تنهایی‌هام خالی از من و تو
خالی از خدا.
حتا جنازه‌ی شعله‌ور خدایان
این تاریکی را درمان نمی‌کند.

دروغ
تاريکی‌ست.
در بازی‌های کودکانه
دروغ جزو شيطنت نبود.
شيطان اگر
خود را
کتک‌خورده‌ی آدم نمی‌خواند
قابل ترحم نمی‌شد.



هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
از سوسوی سر انگشتانت
خورشیدی می‌سازم
تا خدایان به زمین باز گردند.

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

بودن

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای

و من هرگز به نبودن تو

بودن را

چنين حقير نينگاشته‌ام.

 

با سرانگشت

لب‌هام را ببوس

بگذار بين پرستش و عشقبازی

آونگ شوم

در خاطره‌ی بشر

چون زنگ کليسا

در بلندای هستی.

 

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

روزهای هفته

هر روز

صبح

مرا از خودم می‌دزدی

و هر شب

مرا به خودم

پس می‌دهی.

ديدی؟

ديدی تا بيايی

روزهای هفته را

مثل لباس‌هات

از تنت کندم

و انداختم کنار؟

 

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

خدا یار بی کسونه

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم درد بی کسی بود..........

دکتر شریعتی

!! نوشته شده توسط خاتون | | •

RSS