فصل دوباره زنده شدن است ، زمستان!
امروز اولین بوسه خدا بر پیشانی عمرم نشست و من متولد شدم!
تولدی که مرگ را هم عمیق نفس می کشد!
آمدنم ، سبک و ساده نقش بست بر
دل برفی بهمن ماه!
رفتنم را نمی دانم؟
سرود باران بر هوای پر التهاب من!
هاشور اشک بر نگاه منتظرم!
صدای ممتد بوق تلفن و صدای مبارک باد!
نگاه زلال خدا
بی رنگی آغوش آقای کودکی هایم!
محبت گرم نشمیل
سبزی قلم علی
داغی احساس مرجان
صدای زنگ دار و مهربان منیژه!
من
و
کیک شکلاتی تولدم با طعم ای کاش برف های سپید زمستانی!
...

پی نوشت:
من آمدم ، صدای گریه ام در ظهر برفی 17 بهمن ماه طنین خانه مان شد!