|
... حالا اومدی دوباره بعد یه خواب بلند! اما حیف که ریشه های عشقتو زمونه کند..
|
بسته است...
....
د.ن: سیگاری آتش می زنم تا بسوزد هر چه تو بافتی !

سیگاری برای خودم
و شرابی برای روحم!
.....
پنجره ی باز و
نسیم حضور خدا و
بوی گل سپید مریم!
.....
آتش سیگاری و جرعه ای شراب!
گرمم امشب از زیبایی شب
....
سرخی من از پیاله ی شراب است
و
گرمای سرم از سوز سودای تو!
....
سیگاری برای خودم
و شرابی برای روحم!
....

حالا دیگر نه روزی را به انتظار شبی می شمارم نه شبی را به انتظار طلوع نارنجی خورشید !
دیگر نشانی از تو ندارم . انگار خالی شده ام از آن همه احساس داغ!
بانوی من تو وقتی دریای غرق آبی را دیگر بی هیچ صدایی گوش می دهم و چشمانم دیگر سرخ گریه نیست بلکه غم دار سرخ لقب گرفته است!
خدای عشقم را در آن شب سیاه که بوی دروغ هوایش را مسموم کرده بود روانه ی دیار سپید های ساده کردم!
تسیبح ذکرهای محبتم را بر لب طاقچه عادت گذاشتم تا یادم رود که بلدم سپیدی را دعا کنم!
انتظار های شبانه های بی خوابی را با خواب آلودگی جبران کردم و لحن گرم عشق را با سردی لحنی که خیالی از بودن عشق ندارد، منجمد کردم!
خاطره های مانده را به صندوق چوبی خاک خورده سپردم و خدای دلم را در پستوی همان خانه ی معروف پنهان کردم!
صبوری های دل را با تندی کلامی کناری گذاشتم تا استراحت کند!
شکستگی های دل ترک خورده ی دوست داشتن را با هیچ چسب دو قلویی وصل نکردم تا صورت احساسم از این همه تزویر سرخ بماند!
اتاقم را پر از گل های سپید کردم تا سیاهی خاطراتم را فراموش کنم!
.....
د.ن: این روزها که باران می بارد و من بدون چتر خودم را به مهربانی اش ارزانی می کنم.
پل خاطرات را با آتشی از فندک می سوزانم و سیگارم را با یادت خاموش می کنم......
